خوش شانسی ؟ بد شانسی ؟ کسی چــه میداند ؟
نویسنده : erfanmm11 - ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۱
 

شانس

یک داستان قدیمی چینی هست که میگوید :
پیرمردی اسبی داشت و با آن اسب زمینش را شخم میزد . روزی آن اسب از دست پیرمرد
فرار کرد و در صحرا گم شد . 
همسایگان برای ابراز همدردی با پیرمرد ، به نزد او آمدند و گفتند : عجب بد
شانسی ای آوردی .
پیرمرد جواب داد : " بد شانسی ؟ خوش شانسی ؟ کسی چه میداند ؟"
چندی بعد اسب پیرمرد به همراه چند اسب وحشی دیگر به خانه ی پیرمرد بازگشت .
اینبار همسایگان با خوشحالی به او گفتند : "  عجب خوش شانسی آوردی !"

برای خواندن ادامه داستان به ادامه مطلب بروید


اما پیرمرد جواب داد : " خوش شانسی ؟ بد شانسی ؟ کسی چه میداند ؟ "

بعد از مدتی پسر جوان پیرمرد در حالی که سعی میکرد یکی از آن اسبهای وحشی را
رام کند از روی اسب به زمین خورد و پایش شکست . باز همسایگان گفتند : " عجب بد
شانسی آوردی ؟ "

و اینبار هم پیرمرد جواب داد : " بد شانسی ؟ خوش شانسی ؟ کسی چه میداند ؟ "

در همان هنگام  ، ماموران حکومتی به روستا آمدند . آنها برای ارتش به سربازهای
جوان احتیاج داشتند . از این رو هرچه جوان در روستا بود را برای سربازی با خود
بردند ، اما وقتی دیدند که پسر  پیرمرد پایش شکسته است و نمیتواند راه برود ،
از بردن او منصرف شدند .

"خوش شانسی ؟

بد شانسی ؟

کسی چـــه میداند ؟"

هر حادثه ای که در زندگی ما روی میدهد ، دو روی دارد . یک روی خوب و یک روی بد
. هیچ اتفاقی خوب مطلق و یا بد مطلق نیست . بهتر است همیشه این دو را در کنار
هم ببینیم .زندگی سرشار از حوادث است

  نظر فراموش نشود